زندگی،آرامش. جهان درون، پایه و بنیاد زندگی است که گاهی آرام و شاد وخرسند و زمانی غمین و پرآشوب و پریشان و ناشاد است.هرچند ما سرگرم تماشای بیرون زندگی هستیم،امّا ریشه و اساس زندگی از ذهن و درون و روان انسان برمی خیزد و شادی و غمناکی ما از آنجا سر بر می آورد.درست است […]

زندگی،آرامش.
جهان درون، پایه و بنیاد زندگی است که گاهی آرام و شاد وخرسند و زمانی غمین و پرآشوب و پریشان و ناشاد است.هرچند ما سرگرم تماشای بیرون زندگی هستیم،امّا ریشه و اساس زندگی از ذهن و درون و روان انسان برمی خیزد و شادی و غمناکی ما از آنجا سر بر می آورد.درست است که عوامل بیرونی،مانند اقتصاد،نیازها،کمبودها،
بیماریها،مرگ و میرها،حوادث تلخ وشیرین،جنگها،خبرهای خوش وناخوش ودادها وبیدادها در زندگی ما نقش دارند و اثرمی گذارند و حال ما را خوب و یا بد می کنند،لیکن باید دانست که حوادث و عوامل به خودی خود کاری نمی کنند،بلکه این واکنش ذهن و فکر و نوع نگرش ما به این حوادث و عوامل است که خوب وبدِ حال و درون ما را می سازند،نه صرفا خود حوادث و عوامل.
برای نمونه ازمیان مسافران یک هواپیما در آسمان، برخی در آرامش اند و برخی تا زمان فرود آمدن از هواپیما ترسان و نا آرام اند که هر دو گروه واکنش روانی متفاوتی به یک موضوع مشترک دارند.
اما با مطالعه در اندیشه دانشمندان و به ویژه روانشناسان و اهل بینش و نظر و با استفاده از روشها و نگرشهای خاص می توان ذهن و روانی سالم و درونی آرام و زندگی وجهانی شاد و با آرامش پدیداورد که انسان بتواند در آن به آرامش و خرسندی و شادمانی برسد و از آن بهره ها و لذتها ببرد.در اینجا به چند نکته که می تواند برای بهترزیستن و آرامش در زندگی انسان مفید و کارسازباشد اشاره می شود،هرچندکه برای بهترزیستن انسان به یک جامعه سالم و روابط اجتماعی عادلانه و مدیریت توانمند و مردم پسند و نظام کشورداری کارامد و امنیت و داد و آزادی و رفاه فردی و اجتماعی نیاز است و بدون چنین شرایطی کار جامعه به سامان نمی رسد؛لیکن این نکته ها ونمونه ها نیز در زندگی، انسانها را به کار آید و پای بند بودن به آنها در ایجاد زندگی و جامعه ای بهتر هم کار ساز است.

۱=باور به خداوند در آفرینش.

باور داشتن به اینکه در این آفرینش خدایی هست که اگر ازاو یاری بخواهیم کمکمان می کند، پشتوانه ای است که به انسان در زندگی آرامش و معنا می بخشد و دلهره ها و اضطرابهای آدمی را کاهش می دهد و بر امیدش برای بهتر زیستن می افزاید .انسان باحس کردن خداوند در کنارخویش، حیات را معنادار می بیندو احساس امنیت و امید و آرامش می کند و دیگر نگران و دل آشفته و دل پریشانِ حال و آینده نیست.درست مانند چوپانی که در طبیعت به همراه خود قدری آب و نان و خوراک دارد وبدین روی از پیش آمدن گرسنگی درکوه و دشت وحشتی ندارد.یا آنکه یک پایش لنگ است و باهمراه داشتن عصا چندان ترس از افتادن و درماندن ندارد ویا آن بیمار فشارخونی که با همراه داشتن قرص هایش احساس آرامش می کند و ترسان و نگران نیست.وقتی انسان خدا را کنارخود حس کند،خیالش راحت است و ترسان و هراسان و مضطرب نیست.انسان با باورداشتن به خداوند غمها و دردها و رنجها و حوادث ناگوار را بهتر و راحت تر تحمل می کند و قوی تر و امیدوارتر به مقابله با آنها برمی خیزد.
البته خدایی که آفریننده و دانا و دادگر و مهربان و بخشاینده و عاشق است و همه نیکیها در او جمع آمده اند و یار و دوست انسان و آفریده های خویش است و هرگز خشن و سنگدل و ترساننده نیست و دامنش برای پناهگاه هرانسانی جایگاه امن و آرامی است و هر انسانی بدون نیاز به واسطه می تواندبا او پیوند درونی برقرارکند و با او گفتگو و راز ونیاز کند و بنالد و بخواهد.
روشن است خدایی که می آفریند،آفریده اش را دوست می دارد و هرگز نمی پسندد که بنام او جانی را بستانند و مالی را بگیرندو ستمی را بر انسانی و یا جانداری روا دارند و هرگز آنچه با دانش و داد و خرد ناسازگار است از نگاه خداوند هم پسندیده و روا نیست و برعکس.
در اینجا هرگز مرادم خدای خوف انگیز و ترسناکی که اهل خرافه و فرقه ها و نفع اندیشان برساخته اند و به خلایق نموده اند نیست بلکه مرادم خدای عارف و عاشقی است که از دلها و وجدانهای پاک برخیزد و روانها و جانها را روشنی بخشد و از آلایشها و غبارها و بدیها پاک گرداند و زندگی را معنا و آرامش و صفا و زیبایی و شادی بخشد و هردلی می تواند بسویش راه پوید و از وجودش آرامش بیند و بهره جوید.۰
به گمانم تصویرخداوند در شاهنامه فردوسی و عشق و پیوندعارفانه و عاشقانه انسان با او وبه ویژه در باور و منش دو چهره برجسته و نام آور آن، کیخسرو شاه ایران و رستم جهان پهلوان، بهترین تصویری است که به توصیف وبیان درزبان ادب در آمده است.خدایی که همه جا با آنها و درکنار آنهاست و آغاز و انجام کارشان با نام ویاری و ستایش او رقم می خورد و به بار می نشیند.
برای نمونه بس زیبا و دلنواز است که در شاهنامه به صحنه ای نگاه کنیم که رستم جهان پهلوان پس از چیرگی بر دیو سپید و کشتن او،کمربند از کمر خویش می گشاید و زره جنگ از تن باز می کند و به در می آورد و سر و تن را از گرد و غبار می شوید و پاک می کند و آنگاه جایی پاک و مناسب برای نیایش، بر می گزیند و سپس سر برخاک می نهد و در برابر خداوند زبان به نیایش می گشاید و جمله ها و واژه هایی را در نیایش خویش به کارمی گیرد و بر زبان می اورد که اوج پیوند عارفانه وعاطفی و درونی یک انسان را با خدای خویش به نمایش می گذارد:

گشاد از میان آن کیانی کمر،
برون کرد خِفتان وجوشن ز بَر

ز بهر نیایش سر وتن بشست
یکی پاک جای پرستش بجُست.

از آن پس نهاد از برِ خاک سر
جنین گفت کای داور دادگر.

ز هر بد تویی بندگان را پناه
تو دادی مرا گُردی و دستگاه.

توانایی و مردی و فرّ و زور،
همه کامم از گردش ماه و هور،

تو بخشیدی ار نه ز خود خوارتر،
نبینم ز گیتی یکی زارتر.

غم و انده و رنج و تیمار درد،
ز نیک و ز بد هرچه آید به مرد،

کَمی و فزونی و نیک اختری،
بلندی و پستی و گُند آوری،

ز داد تو بینم همی هرچه هست،
دگر کس ندارد دراین کار دست.

ز داد تو هر ذره مِهری شود،
ز فرّت پشیزی سپهری شود.

۲= پذیرش قانون آفرینش.

خود را به قانون آفرینش بسپارید و دیگر نگران نباشید.یعنی قانون آفرینش را بپذیرید و گردن نهید وهرگز با آن سر ستیز و نافرمانی نداشته باشید.
درقانون آفرینش دانش و خرد و ندای باطنی گویا و راهنماست و راه روشن هستی و حیات نشان داده می شود.
بامطالعه قانون آفرینش می بینیم که انسان و جانداران به دنیا می آیند،زندگی می کنند و سپس از صحنه زندگی می روند.یعنی قانون آفرینش،”صحنه به دنیا آمدن،زیستن و رفتن ویا تبدیل شدن پدیده ها و جانداران است.”
پس درست این است که این قانون گریز ناپذیر هستی و زندگی را بپذیریم و به آن تن بدهیم که در این صورت دیگر جای هیچگونه نگرانی نیست.
چرا که تن به قانون زندگی و رودخانه حیات سپرده ایم.
وقتی قانون آفرینش را خوب بدانیم و بفهمیم و گردن نهیم دیگرجایی برای نگرانی و اندوه و فریاد نیست،که ایستادن در برابر قانون هستی پیامدی بجز رنج و پریشانی و ناکامی و تیره بختی ندارد.

۳=پرهیز از گله و شکایت:

هرگز در زندگی داد و فریاد و گله وشکایت سر ندهیم.گله ها و شکایت ها زندگی را آشفته و پریشان وانسان را بیمار و غمین می کند و وجود آدمهای گله مند و اهل شکایت جمع ها را نیز پریشان و کسل و رنجورمی کند ودر های شادی را به روی خودشان و دیگران خواهند بست.
به جای گله وشکایت و آه و فغانها، افکار و احساسات مثبت و روحیه سپاسگزاری را در خود بپروریم و به دیگران نیز هدیه کنیم تا از این راه،خرسندی و آرامش و شادی حاصل آید.

۴= سادگی زندگی:

بیاییم زندگی را بر خود آسان گیریم و ساده و بدون تشریفات زندگی کنیم که ساده زیستن و به اندازه نیازها تن دادن و دوری جستن از آرزوها و خواسته های دور و دراز،آرامش و شادی درون ببار خواهد آورد.بیاییم دراین زندگی گذرا این قدر بار خود را سنگین نکنیم و ذهن و روان خود را با زیاده خواهیها آشفته و رنجور نسازیم که خستگیها و کسالتها و دلگیریهای فراوان از آن پدید آید. در برابر،زندگی ساده و سبک و بدون تشریفات،آرامش وخوشی و خواب راحت به همراه می آورد و زیاده خواهی فرصت هر شادی و لذتی را از آدمی می گیرد و ذهن ها و روان ها را همواره بیمار و پریشان و ناخرسند گرداند.

۵=نیکی و بی آزاری:

نیکی بزرگترین جلوه انسانیت و یکی از والا ترین و بزرگترین امتیازات آدمی است.
بخشیدن و یاری رساندن به انسانهای نیازمند و دیگرجاندان و حتا کمک به طبیعتی که در آن زندگی می کنیم نمونه هایی از نیکی و درستکاری است.نیکی دایره ای گسترده دارد و هرنوع کوششی را که به آبادانی و دلخوشی دیگران بینجامد دربر می گیرد.
نیکی نشانه آن است که یک انسان به جایگاه بلند انسانی راه یافته وبه جایگاه برگ و بار و سایه گستری و سرسبزی رسیده است؛ به گونه ای که دیگران می توانند از میوه و سایه و طراوت آن بهره ها ببرند وبه مرتبه خوشدلی و آرامش و خرسندی برسند.
ومهم تر اینکه انسان با نیکی کردن هم رشدمی کند و هم به جهان آرامش و شادی گام می نهد.آنکس که نیکی می کند پاداش آن را درجا می گیرد و آن، همان حس و حال خوشی است که درهمان حال به او دست می دهد و این حس و حال خوش، همواره با او و در اوست و به سلامت تن و روانش مدد می رساند.
ازسویی دوری از آزار کسان نیز نشان رشد و پاکی و رسیدن به دنیای معنوی است.کسی که اهل آزار نیست، دیگران درکنارش احساس امنیت و آرامش می کنند و وجودش را چون چتری بر سر به هنگام باران می بینند و سایبانی در فصل گرما.
لیکن آن کس که می آزارد آرامش ندارد و هرچه بکارد میوه ای از آن به بار نیارد.مردم آزاری حاصلش وجدانی آلوده است و آشفتگی درون و پریشانی دل وخواب ناخوش و روان بیمار و احساس گناه و دلی چرکین از کینه و خشم و نفرت و روحیه ای ویران و نا امنی از درون وبیرون.
مردم آزاران، خنده شان به بازکردن نیش ماند و نگاهشان به دهانی برای بلعیدن و زبانه ای برای سوختن و تهدیدی برای کشتن و وعده ای برای انتقام. و هرکجا روند دلی دارند بی سامان و خوابی دارند پریشان و در هراسان اند از این و آن و بی اعتمادند ازهمگان و دنیایی دارند پر آشوب و درونی پریشان و بی سامان.
اماانسان نیک، نه تنها انسان ویا حیوانی را نمی آزارد،بلکه یار آزار دیدگان هم هست و مانع آزار رسانی مردم آزار.
این است که نیکی کردن برایشان بسنده نیست بلکه باید در برابر ستمکار و دیگرآزاران نیز ایستاد و مانع ستمکاری آنان شد.
آنان که نیکو کار وبی آزارند،از آنجا که نیکی را به کارگیرند و کسی را نمی آزارند،وجدان آرام و راحتی دارند و خواب وبیداریشان در آرامش و همنوایی می گذرد و برون و درونشان همنوا و هم صداست و باهم نوای شاد و دلنوازی را می نوازند که میوه آن شادی جان و آرامش دل است و از راحتی درون و وجدان چنان سرشارند که این مقام را به پادشاهی دو جهان نفروشند وچنین بلندی را نه مال بها باشدو نه جاه و نه نام.که بارآن رستگاری و دل آرامی و آسودگی وجدان است.آنها دل نگران دیگرانند،نه نگران خویش، هرچند برای دیگران دل بسوزند،ولی هرگز دلی را نسوزند.
آنها همواره به آبادی و شادی دلها اندیشند و به روزهایی که اشکها را پاک کنند و خنده ها را بر لبان جاری بینند.

“به نیکی گرای و میازار کس.
ره رستگاری همین است و بس.

بی آزاری و سودمندی گزین،
که این است آغاز و انجام دین.”

۶=پیونداجتماعی سالم:

انسان در جامعه زندگی می کند و ناگزیر به روابط اجتماعی است.
بهتراست این رابطه انسانی،سازنده،برپایه دوست داشتن،صمیمی وسالم و درجهت بهبود وضع فرد و جامعه باشد.
زندگی بدون رابطه و پیوند با دیگران سخت و دشوار و بسی ناخوش و مایه کاستی و زیانهاست.پیوند و ارتباط سالم اجتماعی،باخانواده، خویشاوندان ،دوستان و دیگران مایه دلگرمی،آرامش و دلخوشی و رونق زندگی و احساس امنیت و آسایش در زندگی است که هرگز نباید آن را از دست داد.
البته این پیوندها باید صمیمی، مهرآمیز ،دوستانه و درجهت همدلی و همیاری همدیگر باشد که سلامت فرد و جامعه را درپی دارد.بدون تردید روابط سالم اجتماعی به سلامت فرد و جامعه کمک می کند و به افزایش امنیت، آرامش، همدلی، همیاری و پیوند اجتماعی گسترده تر می انجامد که حاصل آن سلامت،ارامش و روحیه شادمانه فرد وجامعه است.

۷=دیدار باطبیعت:

طبیعت همانگونه که به انسان و حیوان خوراک و پوشاک می دهد و نیازهای زندگی او را تامین می کند وپناهگاه و تکیه گاه اوست،به انسان نیز آرامش درون و نشاط روح و روان هم می بخشد.طبیعت بدون اینکه حرف بزند،باسکوت و آرامشش زبانی گویا دارد و تا جان و دل آدمی نفوذ می کند و راه می یابد و جان ونفسی تازه به آدمی دهد و روانش را از آرامش سرشارمی کند.به درستی می توان گفت که از زمانی که آدمی طبیعت را رها کرده و به شهر و شهرنشینی روی آورده،آرامش و خوشی واقعی اش را نیز از دست داده است و دیدار انسان با طبیعت،بازگشت به سرشت خویش و اصالت طبیعی اوست.پس اگرآرامش می خواهیم،آن را در آغوش مادر طبیعت بیابیم و از آن بهره ببریم.طبیعت را هم باید دوست داشت و پاس داشت و هم نگهبانش بود تا از او هم جان و زندگی بگیری و هم آرامش دل بیابی.

۸=سازگاری با خویش:

زمانی آدم به راحتی و آرامش درونی می رسد که افکار و گفتار و کردارش با احساس درونش سازگار باشد.یا بودش و نمودش باهم همنوا و سازگارباشند.
بسیاری هستندکه بین آنچه می اندیشند و آنچه بر زبان می آورند و آنچه انجام می دهند، با آنچه در درونشان می گذرد ناهماهنگ و نا سازگار است.یک جور می اندیشند،یک جوردیگر سخن می گویند و یک جور دیگر رفتار می کنند و حس و حال دیگری دارند و در نهاد و وجدانشان حال دیگری است.یعنی ناسازگاری و آشفتگی در برون و درون و فکر و گفتار و کردار و حس درون و وجدان خویش.

حرفی بر زبان می آورند ولی “چون به خلوت می روند،آن کار دیگر می کنند”
واین سبب می شود که انسان شخصیت چندتکه و نا آرام و آشفته ای داشته باشد.
آرامش واقعی زمانی حاصل می شود که انسان میان آنچه که می گوید و انجام می دهد و وجدان ویا حس درونش همآوایی و همراهی و سازگاری ببیند.آنکس که مال دیگران را می برد و سوگند می خورد که نبرده ام و آن کسان که حق دیگران را خورده اند و سوگندمی خورند که حقی را نبرده ایم و نخورده ایم، کسانی هستند که برون آنها با درونشان ناساز و ناسازگار و در تضاد است.پس سعی کنیم که میان جهان درون و برونمان سازگاری باشدتااحساس راحتی و آرامش کنیم.

۹=رها شدن:

یکی از دلایل آشفتگی و پریشانی درونی ما این است که بندهایی بر دل و روان خود داریم و وابستگیهای درونی، ما را گرفتار و پای بند خویش کرده است و این بندها و گرفتاریهای به جاه،مال،امیال،شهرت و…، آرامش و راحتی را از ما گرفته است.مثلا سیاستمداران وبرتری خواهان بیشتردر بند قدرتند،ثروت دوستان و آزمندان به ثروت، بیشتر در بند مال اند و هوا پرستان بیشتر دربند امیال خویش؛ واین بندها و وابستگیها خود هزاران گرفتاری و پریشانی به بار آ ورند و درونها را برنجانند و بیازارند.انسان به نسبتی که ازاین وابستگیها و بندها رها می شود،به آرامش و شادی درون نزدیک و نزدیکتر خواهد شد.
بند مال و بند جاه وبند نام.
ای بسا سرها که آورده به دام.

آن که بر خود بست بند جاه و مال،
سود جوید، لیک روحش در زوال…..م……

۱۰=نیک انجامی کارها:

مرادم از نیک انجامی کارها، این است که آدمی کاری را که بر دوش نهاده و پذیرفته به نیکی و شایستگی انجام دهد، به گونه ای که حاصل آن ستوده و پسندیده و مایه خرسندی باشد. چنین صفتی را می توان انجام وظیفه یا نیک انجامی کار نام نهاد.
به گفته استاد الهی قمشه ای “شادی حاصل انجام وظیفه است”
هرگاه کسی کاری را که برخود پذیرفته به نیکی انجام دهد، در پایان از کار خود حظ وبهره ای را می برد که مایه شادی و آرامش اوست.بسیاری در انجام کار خود سهل انگار و بی نظم و کم توجه اند و در روش زندگی بهم ریخته و نامنظم اند که اینگونه بودن از بهم ریختگی و شلختگی درونی آنها نیز حکایت دارد.این گونه آدمها هرگز از کار خود لذت و خوشی نمی برند و ازنگاه دیگران نیز روش زندگیشان ناستوده و ناپسند است.
اولویت بندی کارها و هرکار را در زمان خاص و در جای خود انجام دادن و به کار و زمان در عمل بها دادن و هرچه را در جای خود نهادن و زمان را هدر ندادن و هر کار را به اندازه اش زمان گذاردن و از انباشت کارها پیش گرفتن و قدر لحظه ها را دانستن و کاری را برای فردا و فرداها نگذاشتن، امتیازی است که بهره آن شاددلی و آرامش و خرسندی است. بهتراست چنین صفتی را تعهد کاری و انضباط شخصی و یا وظیفه شناسی و یا پای بندی به خویشکاری نام نهاد.
حاصل سخن این است که کارها را در زمان خود و به درستی و نیکی انجام دادن، میوه اش شادی و آرامش وخرسندی است که زندگی را به کام و دلپذیر نماید.

۱۱=کتاب خوانی :

از قدیم گفته اند کتاب دوست و یارمهربان انسان است و هم آموزگاری داناست که نکته های سودمند فراوان می آموزد.سر و کار داشتن با کتاب انسان را دانا وفکور و خردمند بارمی آورد و از نکته های آموزنده کتابها فراوان می آموزد و بهره می برد.
کتاب دوستی صمیمی و راهنمایی دانا و خردمند و مشفق است که هدفش آموختن و به کاربستن است.بدین روی اهل کتاب روانی سالمتر دارند و بسی راهنماییها و درمانها را از کتابها یاد گیرند و به کاربندند و ازاین راه به آرامش ورشد و کمال روانی دست یابند.آنکس که کتاب می خواند زندگی خردمندانه تر و آرامتر و شادتری دارد؛چون همواره با دانایان و مهربانان سر و کار دارد وهمواره خود را از درون می شوید و پاک می کند و حاصل شستن و پاک شدن آرامش و شادی درون است.کتاب خوانان همواره به باغهای پرباری راه می یابند که دست آوردشان ازاین باغها،میوه های شیرین و نشاط آور است و از دیدار و خواندن کتابها حظ و بهره ای می گیرند که همواره در روح و جانشان جاری است و از سفرخویش به گلستان کتابها همواره روان آرام و دلی شاد و خرسند رهاورد دارند.

۱۲=تن به کار و تلاش دادن.

تنبلی وبیکاری، ذهن و روانی آشفته و پریشان می سازد و پرداختن به کار و خود را به تلاشها برای زندگی در حد معتدل سرگرم کردن ، ذهن و روان را از آشفتگی و بی سامانی می رهاند.آدم وقتی بیکارشد،ذهنش با موضوعات گونه گون ومنفی درگیر می شود وحال درهم و آشفته ای پیدا می کند.حاصل کار وتلاش، پاک شدن ذهنیات منفی و ایجاد خرسندی و خواب خوش و راحت است.می توان گفت که آدم بیکار از نظر روانی بیمار است.درحالت بیکاری، آشفتگی درون و افکار و احساسات منفی به سوی شخص هجوم می آورد و ذهن و روان او را مشوش و متلاطم می کند و تعادل و توازن روانی او را به هم می ریزد.
درچنین حالی دست به کار زدن و خود را مشغول و سرگرم کردن راه نجات از آشفتگی و پریشانی درونی ورسیدن به آرامش و یک پارچگی درونی است. در حالت پریشانی ذهن و روان که حاصل بیکاری باشد، اگربه پاخیزی و به دور وبرت نظم بدهی و یا لباسهایت را بشویی و حمام کنی و گلهای باغچه را آب بدهی، می بینی که حالت بهتر می شود و دگرگون می شوی،همین طور اگر در طول هفته، دست به کارهای کوچک و بزرگ برای زندگی بزنی حالت بهتر و بهترمی شود و فرصتی برای غم خوردن و پرداختن به افکارمنفی و کارهای بیهوده و بازدارنده پیدا نمی کنی.حاصل سخن اینکه انسان با کار و تلاش از نظر روحی دگرگون شود و ذهن و روان آرامی پیدا می کند و از آشفتگی و افسردگی روان رها می شود.بیکاری نه تنها به فقر می انجامد و فقر نیز به نابسامانی روان می انجامد،نفس بیکارماندن و بیکارگشتن ذهن و روان نیز انسان را می آزارد و بیمارمی کند و این کاراست که سلامت و آرامش را به او باز می گرداند.

۱۳=دوری جستن از روشها وعادت های نادرست:

انسان در خانواده و در جریان زندگی اجتماعی ممکن است به افکار و باورها و احساسات و روشهای رفتاری خاصی در زندگی عادت کند و تن در دهد که برای یک زندگی سالم زیان آور و بازدارنده باشد. نمونه هایی از آن،زندگی کردن در محله و یا محیطهای اجتماعی ناسالم و پرتنش و درد سرساز،عادت کردن به ارتباط با افراد منفی باف و بد کار و مشکل آفرین،زیاده گویی و افراط درکارها، پیوسته گله و شکایت کردن و به قولی اوقات تلخ آفریدن،بحث و جدل بیهوده با این و آن، سماجت و لج بازی در گفتار و کردار،خود را معیار درستی قرار دادن ،مدام به این وآن ایراد و اشکال گرفتن،دخالت در امور دیگران، از انتقاد دیگران رنجیدن، بی توجهی به نظافت، و محیط را آلودن،داوری کردن درکار دیگران،دیر دیر نظافت کردن،عادت به آماده خوری،به کاربردن جملات و کلمات توهین آمیز، حرف تکراری زیاد زدن،تندی و عصبانیت، مزاحمت ودردسر سازی برای دیگران،بلند بلندحرف زدن و عادتهایی مانند سیگارکشیدن و دیگر عادتهای زیان آور و نا درست.
تمام این عادت ها و روشهای گفتاری و رفتاری منفی و نادرست و آزار دهنده را برای رسیدن به آرامش و شادی و خرسندی درون باید دور ریخت و روشها و کارهای مفید و سازنده را جایگزین آنها کرد.واین به زندگی هم معنا می دهد و هم آرامش.یعنی دور ریختن عادتها و رفتارهای منفی و نادرست و جای گزین کردن رفتارهای تازه و مثبت و سازنده به جای آنها، سبب ایجاد حس و حال خوب می گردد و به زندگی روح و نشاط تازه ای می بخشد.

۱۴=معنا دادن به زندگی:

بی گمان انسان با اندیشیدن،تجربه، مطالعه، فهمیدن،خرد ورزی، انتخاب و پیشه کردن شیوه های رفتاری تازه و سازنده، معنایی برای جهان زیستن خواهد یافت و پیدا کردن معنا برای زیستن زندگی را درکام انسان دلپذیر تر و خوشایند تر و قابل تحمل تر خواهد کرد.
انسانهایی که معنایی برای زیستن یافته اند ،چراغی فرا راه خود افروخته اند و آگاهانه و با عشق و امید و دلگرمی پیش می روند و در راه پر فراز و نشیب زندگی با اشتیاق گام برمی دارند و هرگز در نمی مانند و باز نمی ایستند و دلزده و ناامیدنخواهندشد چرا که یافتن و داشتن معنا برای زیستن ، انسان را از آفتها و رکودها و درجا زدنها، دور نگه می دارد و او را به ادامه راه خود دلیرتر و امیدوارتر می کند؛لیکن آنها که در زندگی برای زیستن خود معنایی ندارند شکننده ترند و در رویدادهای زندگی مانندفقر،بیماری،حادثه، موانع، فراز و نشیبها،
از دست دادنها، تاب نمی آورند و خم و شکسته می شوند؛چون در بی معنایی،بیهودگی به دنیا می آید و بیهودگی تاریکی و فرو افتادن و شکستن و خورد شدن را به همراه دارد.
ویکتور فرانکل روان پزشکی که در جریان جنگ جهانی دوم اسیرشده بود و در اردوگاههای اسیران جنگی آلمان مانند”آشویتس”رنجها و شکنجه ها دید و تحمل کرد،با مطالعه در کار اسیران جنگی به این نتیجه رسید که در اردوگاههای جنگی،آنها که معنایی برای زیستن خود داشتند،شکیباتر و امیدوارتر ایستادند و بدین روی توانستند با وجود تحمل شکنجه ها و رنجهای هولناک در اردوگاههای نازی،جان سالم به در برند و زنده بمانند و آنها که فاقد معنا برای زیستن بودند، سختی ها را برنتافتند و زنده ماندن را تاب نیاوردند.ویکتور فرانکل باور داشت که آنها که به معنایی برای زیستن رسیده بودند،در رنجهای زندگی هم معنایی برای زیستن می توانستندبیابند و این معنا بینی، تحمل رنجها را برای آنها آسان و ممکن می کرد.او به گفته نیجه فیلسوف نامدار آلمانی اشاره می کند که: “هرکس برای زندگی چرایی داشته باشد،باهر چگونگی می سازد”و نیز به سخن پر مغز داستایوسکی اشاره دارد که: ” ترس من در زندگی این است که بمیرم و معنای رنجهایم را نفهمیده باشم”زیرا رنج و سختی که بخشی از وجود زندگی است نمی تواندبیهوده و بی معنا باشد.
آنکس که معنایی برای زندگی یافته باشد با هر شرایطی که برای او پیش آید مدارا می کند و خود را نمی بازد و نا امید و فرومانده نمی شود،به امید فردایی که خورشید زندگی باز برآید و بدمد و روشنی بخشد و او بتواند در پی معنای زندگی خود به زیستن ادامه دهد ؛چون انسان معنا بین و معنا گرا در هر پدیده و رویدادی ،حتا پدیده ها و رویدادهای تلخ و رنجهای زندگی، معنایی می یابد و از رنجها در زندگی خویش بهره می برد و با پیش آمدن و روی نمودن هر درد و رنجی،خرسندی و شادی زندگی را نیز می جوید و نادیده نمی گیرد واین معنا انگیزه و روحیه ای می آفریند که فرد برای رسیدن به آنچه می خواهد، از ته دل خواهان زیستن وماندن باشد.
داشتن معنا برای زندگی دردها و رنجها را را راحت تر و تحمل پذیرترمی نماید؛چرا که در زندگی و جهانی که معنا دار است، هیچ پدیده ای بی معنا نیست و این به زندگی و زنده ماندن، عشق و امید می بخشد و هر دردی را با معنای زیستن پیوند می دهد و تحمل و برداشتن درد و رنج را سبک تر و آسان تر خواهد نمود.
محمودمنطقیان

  • نویسنده : محمود منطقیان