صبح که از خواب پاشُدیم، چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم کجام. بعداز نماز صبح، به خواب عمیقی رفتم. چشم‌ که باز کردم، کومه سیاه بود، فقط یک لوله ی نور سفید از سوراخی که بالای بخاری بود، می اومد داخل. انگاری دود بازی می کرد و از سوراخ  بخاری بالا می رفت.  نگاهی به […]

صبح که از خواب پاشُدیم، چند دقیقه طول کشید تا فهمیدم کجام. بعداز نماز صبح، به خواب عمیقی رفتم. چشم‌ که باز کردم، کومه سیاه بود، فقط یک لوله ی نور سفید از سوراخی که بالای بخاری بود، می اومد داخل. انگاری دود بازی می کرد و از سوراخ  بخاری بالا می رفت.  نگاهی به دور و بَرم کردم، ستاره را ندیدم. یادم اومد، پیش ستاره نیستم.
خاله تهمینه، داشت لباسمو آماده می کرد. زود بخودم جنبیدم چایی درست کردم و نونا را آوردم. تَویزه (tavizeh)را گذاشتم. خاله کاسه ای گذاشت کنار تویزه و گفت: خوب به دستام نگاه کن. اول دستتو صَلوات میدی، دستتو می کنی توی ظرف ویه مشت کوچیک آب بر میداری و سمتِ نون پرت می کنی و همزمان انگشتاتو باز می کنی که یکنواخت روی نون پخش بشه. روی لبه ی نونا بیشتر بپاش چون ضخیم ترن. آب زیاد برداری یا آبو خوب پخش نکنی نونا خمیر می شن. آب پاشی( آب زدن) نونِ محلی روشی بود که باید بدرستی یاد میگرفتم.
چایی آماده شد، نشستیم کنار چاله(اجاق)که صدای نازک زنونه ای میگفت : بی بی تهمینه!! بی بی تهمینه!
بلند شدم رفتم جلوی در کومه.
یه خانم لاغراندامِ سفید رویی، جلوی در کومه وایساده بود. نور آفتاب که میزد به صورتش، انگار پارچه چلواریِ تازه بود که هنوز، گَرد وخاکی روش ننشسته باشه.
– عید نو مبارک.
– عید نوی شما هم مبارک.
یه کاسه قندِ خرد شده دستش بود. دستشو گرفتم و بوسیدم، انگشتاش مثل علف زیر سنگ مونده، زرد وکمرنگ بود.
هرچه تعارفش کردم، نیومد داخل. خاله هم اومد جلوی کومه. سلام ودست بوسی کردن ولی اصرار خاله هم سودی نداشت، خداحافظی کرد و رفت.
خانم ها، برای ابراز محبت به همدیگه، بجای روبوسی دست همدیگرو میبوسن، کسی که بخواد مُحبّت وکوچکی بیشتری از خودش نشون بده، بجای یک بوسه دو تا سه بار دست طرف مقابل را می بوسه.
لقمه اولو که گذاشتم تو دهنم، از خاله پرسیدم این خانم کی بود؟
– بی بی گلناز، همسرمیرعلی نقیه، زنِ “پدردار”۱، بانزاکت ومهربونیه. پونزده ساله همسایه ایم کسی صداشو نشنیده. چند ماهه مریضه، مریض بی درمون!.
– مریض بی درمون یعنی چه؟
– یعنی هرچه دوا درمون کردن فایده  نداشت. چند بار هم داییت بهش دوا داد، انگار افاقه نکرد. دعا و نذر ونیاز هم بیفایده بود.
برادراش تا اهواز که اون سر دنیاست، بردنش ولی انگار نه انگار….
– خاله دایی کجاست؟
– داییت رفت دنبال گُل وگیاه توی پَر(par)۲ وتپه ها، برای درمونِ مردم. از اولِ فصل بهار تا اوایل تابستون که علفها رو به خشکی برن همیشه دنبال چیدن گُل وگیاهه برا استفاده دوا درمون مردم. همه تپه های اطرافو میگرده. داییت میگه: درمونو خدا فرستاده. باید ازش استفاده کرد.
– خاله جون! می خوام یه چیزی بپرسم روم نمیشه!
– بپرس خاله، رودرواسی نکن!
– شوهر قبلیتون کی بود؟
– چی بگم خاله! سرگذشت من به چه دردت می خوره؟ بِشنُفی، دلت مثل جگر زلیخا میشه…دوماه زن کریم ِخدابیامرز بودم. پهلوونی بود. وقتی نگاش می کردی دلت ضعف می رفت وزانوهات سُست می شد. راه که می رفت مثل رستم بود، به اندازه ده مرد زور داشت، کسی به دنیا نیومده بود که کمرشو به زمین برسونه، از سَرِمن زیاد بود. لایقش نبودم.
اول پاییز عروسیمون بود. هفت شبانه روز.  ساز نقاره۳(naghareh) ودُهُل۴ (dohool)و اسب سواری و تَرکه بازی۵ (tarkeh)بود. فکر می کردم خوشی مون تا قیامت ادامه داره.
من خوشگل بودم و کریم خوش قامت. خیلی دوست داشتم بهار عروسی کنیم. اما هنوز سالِ ۶پدرکریم نشده بود. پاییز اون سال خیلی سرد بود. دو سه بار لرز اومد سُراغم.   مادر کریم چهل بسم الله۷می گفت و توی صورتم فوت می کرد.
کریم بی توجه به دلِ من، سوار اسب می شد و به تاخت می رفت. سوار اسب که می شد، دلم هُری می ریخت. دلم نمی اومد بهش بگم سوار نشو…
از قضای روزگار، اون پاییز کسی نمُرد. همه می گفتن عروسی تهمینه و کریم، خیربود. ولی بارون نیومد. دوماه از پاییز گذشت. مردم کنار امامزاده جمع شدن و دعا می کردن ولی کریم نیومد. فرداش اسبو زین کرد و رفت. یه باد سردی می اومد و گردخاک وخاشاک با خودش می آورد توی پرچین ها. ابرسیاهی از سمت قبله هجوم آورد. خودم شنیدم که یکی گفت: خدا به خیر کُنه. ولی کسی نبود پیشم.
اولین بارونِ پاییز شروع شد. عصر بود. کریم هنوز نیومده بود خونه. دلم آشوب بود. صدای رعد وبرق گوش آدمو کَر می کرد. جلوی کومه منتظر کریم بودم که یهو دیدم سمت چپ آسمون روشن شد.
کریم، رفته بود روی تپه ی محشفی خانی.۸
چند نفرو دیدم که می دویدن سمت تپه. نتونستم نگاه کنم. به دلم افتاده بودکه کبوتر بَختمو شاهین گرفته… آه…
بغض گلوی خاله رو گرفت ونتونست ادامه بده. یه لیوان آبی خورد و ادامه داد.
– ده نفر زیر چارچوبش بودن.
رعد وبرق بهش زد. خودش و اسبشو برق آسمون سوزُند. سنگ بزرگی که اونجا بود، هم چند تیکه شد. بارون پاییز، همیشه بلا همراهش بود.
اشک از چشمای قشنگ خاله راه افتاد. دستشو گرفتم و بوسیدم و گفتم نمی خواستم این اول صبح روز عید، ناراحتت کنم.
کتری را از گوشه اجاق برداشتمو یه چایی براش ریختم. با گوشه روسریش اشکشو پاک کرد وگفت: انگار صدای داییته! یه نگاهی بکن!
از کومه رفتم بیرون و دور وبر کومه را نگاه کردم، کسی نبود. فکر کنم، می خواست توی این فرصت یه کم گریه کنه.
– خاله جون ببخشید، بچه دار نشدین؟!
– چی بگم خاله جون. بچه دار شدن و مُردن بچه هام، خودش یه شاهنومه ست.
اگه بگم نصف مزارگه۹ مال من وهمسایه مونه، بیراه نگفتم.
– میرعلی نقی؟!
– آره اونم بنده خدا غیر از خویش وقوماش نُه تا اولاد۱۰ زیرِ زمین داره. با خواهر امان الله  ازدواج کرد. دختر عموش بود. از قدیم گفتن: عقد دختر عمو پسر عمو را توی آسمونا بستن. هرچه پسر بدنیا اومد مردن فقط دوتا دخترش موند، حکیمه وفاطمه.
بی بی گلناز هم چارتا پسر داره…
– خاله جون! چطور با دایی ازدواج کردی؟
– بعد از کریمِ خدابیامرز، دیوونه شدم. موهامو بریدم و زدم به کوه. میر محمود و اکبر خدا بیامرز، اومدن پیدام کردن. بُردنم پیش سید یحیی، برام دعا نوشت. چندوقت بعد حالم بهتر شد. دوبار خودمو دار زدم ولی نمُردم.  به درخت بسته بودنم که فرار نکنم یا بلایی سرخودم نیارم. مادر اسدالله کامِله زنی بود، خدا بهشت نصیبش کنه. خاله ی مادرم بود، دستامو باز کرد و بُردم خونه، آنقدر مهربونی کردو برام حرف زد وقصه گفت که دلم آروم شد. می گفت: اگه خودتو بکشی، میری جهنم، نماز و فاتحه نداری. حضرت فاطمه خجالت میکشه که تو اولادش بودی. اینقد تو گوشم خوند که خیال فرار از سرم رفت. هر دوایی که درست می کرد، می داد اسدالله برام بیاره. آروم آروم  و نم نم محبت اون خدابیامرزو دادم اسدالله. اسدالله هم خیلی به گردنم حق داره. بیست ساله پام مونده. چند بار بهش گفتم برو زن بگیر که اجاقت کور۱۰ نباشه، قبول نکرد. میگه اگر قرار باشه اجاقم روشن بشه، خدا بِهم میده…
حالا این کاسه را ببر خونه میر علی نقی، بعداً اینقدر برات حرف بزنم که خسته بشی.
خاله، کاسه بی گلناز را  پر از گندمِ بِرشته ۱۱ کردو دستم داد وگفت: خاله اینو ببر!
از قدیم گفتن: کاسه ای دارم آرَک بَرک – موُ پُر کِردُم، تو پُر تَرَک.۱۲
منم رفتم خونه میر علی نقی. صدا زدم بی بی گلناز!! بی بی گلناز !!
صدایی نیومد. رفتم داخل. دوتا پسر کوچیک توی پرچین بودن، یکی تازه داشت تاتی تاتی ۱۳میکرد اون یکی هم تقریبا سه چهارساله بود و دنبال یه مرغی می دوید.
جلوتر رفتم، چندتا کیسه وخورجین کنار هم گذاشته بودن.
یه پسرِ لاغرِ نی قلیونی با موهای زرد داشت اسبو قَشو( تیمار )میکرد.
بی بی گلناز آروم آروم، از کومه اومد بیرون، کاسه را از دستم گرفت وگفت: دستت درد نکنه دخترم!! شنیدم تازه اومدی پیش تهمینه، خیلی زن خوبیه. هر چه تهمینه میگه، بهش گوش بده!. تورا خدا اذیتش نکنی!. داغ اولاد زیاد دیده. راستی !! منم دختر ندارم. فرصت کردی بیا پیشم. مریض احوالم. دختر دست بخیر باشه بختش باز میشه. اگه چیزی هم لازم داشتی بهم بگو…
از برخوردش خیلی خوشم اومد، تشکر کردم وبرگشتم.
همون روز بعداز ظهر باخاله رفتیم قبرستون. خیلی از قبرها سوراخ بودن، فقط چندتا قبرِگَچی۱۴ بود.
خاله تهمینه، کنار چندتا قبر نشست وگریه کرد. بعد به قبر کناریش اشاره کردو گفت:این مزار پسرِآخریم صبیرالله، این کناریش حبیب الله، این کناریش مِهرعلی، این کناریش عباس، این یکی تقی و اون یکی محمود و اون یکی احمد، غفّار وستّار هم دوقلو بودن، شریف وجواد هم اون دوتای آخری هستن.
– خاک بر سرم خاله! یازده تا بچه ات مردن؟
– آره خاله، داغ هایی که من دیدم، اگه کوه سیاه می دید، از هم میپاشید. انگار خدا توی طالعِ من اولاد ننوشته…
الحمدی خواندیم و بلند شدیم.
وقتی داشتیم بر می گشتیم، همون آدم چارشونه رو دیدم که اون شب اذون می گفت. تسبیح بلندی هم گردنش بود. ملایم راه می رفت. خاله منو معرفی کرد.
– میرعلی نقی می شناسیش؟! دخترِخواهر میر یعقوبه.
– یعقوبو می شناسم، کدوم خواهرش؟
-فاطمه
-زن سید هاشم؟
– آره، خودشه.
– تعریفشو زیاد شنیدم.
لبخندی زد و رفت. حس خوبی بهش داشتم.
‐——————-
پانوشت ها:
۱- پدردار، با اصالت، ارجمند
۲-پَر، لبه برجای مانده کوههای کوچک که فرسایش یافته و فقط چند مترشان از خاک بیرون است.  بخشی از رشته کوههای زاگرس پیر که به علت فرسایش کاملا کوتاه شده اند ومانند تمساحی که مقداری از دمش از آب بیرون آمده باشد، فقط مقداری از سنگ های آنان بیرون است.
۳- ساز نقاره. نوعی ساز بادی ( سُرنا یا کَرَنا)  حدودا به اندازه سازهای پلاستیکی که در ورزشگاهها موجود است و گاهی بزرگتر. عموما از چوب و برنز ساخته می شود. در مناطق عشایر به آن مِهتر هم گفته می شود. یعنی هم به نوع ساز و هم به نوازنده آن مِهتر می گویند.
۴- دهل، سازی کوبه ای یا تنبک بزرگ که با چوب برآن کوبند. معمولا دو طرفه و از پوست گاو و گاومیش درست می شود.
۵-تَرکَه بازی. نوعی بازی مخصوص عروسی است که معمولا دونفره می باشد. به گونه ای که یک نفر چوب گیر با چوبی بلند یک ونیم تا دومتر از خودش در مقابله با چوب زن که چوبی کوچک، حدود یک متر و کمی بیشتر و نازک وقابل انعطاف دفاع می کنند. به این چوب کوچک ترکه و به چوب بزرگ پایه می گویند.
۶- سال، یکمین سالگرد وفات هر فرد را سال می گفتند. عموماعشایر منطقه وقتی کسی فوت می شد تا یکسال لباس سیاه می پوشیدند و عروسی ها را بعد از مرگ افراد، حداقل به مدت یکسال عقب می انداختند.
۷- چل بسم الله یا چهل بسم الله. چهل عدد بزرگی در بین عشایر است.مثلا: چهل هزار سلام وصلوات بر محمد. چهل مرد، چهل ستون، چهل گز و…
وقتی کسی دچار ترس می شد خصوصا کودکان، با گفتن کلمه چهل بسم الله و چهل رحمن و چهل رحیم و فوت کردن به صورت کودکان به آنان آرامش می دادند.
۸-محمد شفیع خان نویی از خوانین بزرگ و قبل از شکرالله خان پدر عبدالله خان ضرغامپور، خان منطقه بود که در نزدیکی روستای تولیان به نقل از مردم به دست محمدعلی خان کشته شد و منطقه ای در جنوب روستا به نام محمدشفیع خان کشته ای معروف است. بنا به گفته مردم روستا، ظاهراً ساعتی از مرگش، کنار امام زاده امیر صفدر ایستاد، پرسید این قبر کیست؟. گفتند امام زاده امیر صفدر. خندید و گفت: امام زاده؟( با خنده.)
کسی تذکر می دهد که تمسخر نکن که امام زاده به کَمرت می زند و ایشان هم در پاسخ پوزخندی می زند. حدود ۶۰۰ متر آنطرف تر، درحالیکه به تاخت می رفت از پشت مورد اصابت گلوله قرار می گیرد و آن نقطه در بین مردم  به محل کرامت امام زاده وبه محشفیع خانی معروف است.
۹- مزارگه، قبرستان. جاییکه مزار زیاد باشد.
۱۰- اولاد ، جمع ولد ،فرزند. متولد شده .
۱۱- اجاق کور، یعنی کسی که چراغ خونه اش خاموشه. در فرهنگ منطقه چون باور بر این است که دختران متعلق به خانواده شوهر هستند و پسران میراث دار پدر و روشن کننده چراغ خانواده بعد از پدر هستند. کسیکه فرزند پسر نداشت می گفتند اجاقش کور یا خاموشه. مانند ابتر در کلام عرب…
۱۲- گندم بِرشته، گندم را در آب می خیساندند و آنگاه در ظرفی مانند ماهی تابه بزرگ روی آتش تفت می دادند تا برشته شود. درواقع پرمصرف ترین آجیل در آن دوران بود که گاهی با کشمش، کلخنگ، مغز بادام و… همراه می شد
۱۳- کاسه ای دارم در رفت و آمد من پُر می کنم و تو پُرتر. یا به عبارتی دیگر، کاسه ای برایت فرستادم که پُر بود و تو باید آنرا پُرتر کنی و بر گردانی. عشایر منطقه عموما از غذا یا هرنوع خوراکی که داشتند برای همسایه می فرستادند و طرف مقابل هم بسته به آنچه داشت، کاسه را پُر می کرد ومی فرستاد.
۱۴- تاتی کردن، تاتی با کشیدن حرف الف تاااااتی برای کودکان نوپا گفته می شد. کودکی که تازه را افتاده است با گفتن کلمه تاتی تاتی اورا به راه رفتن تشویق می کنند.
۱۵-عموما قبرها گِلی بودند. بعضی افراد که   جایگاه اجتماعی یا اقتصادی خاصی داشتند، قبرشان را باگًچ درست می کردند و گرنه اکثر قبرها گِلی بود و عموما سنگ قبر نداشتند و فقط افراد خانواده می دانستند که قبر مربوط به چه کسی است.
– سیدغلامعباس موسوی نژاد.