یک لحظه به خودم آمدم که پسر عمه بیچاره ما فکر می کنه “سرقت ” همان ” سبقت ” هست .و نمی دونست سرقت یعنی دزدی!!!

افتونیوز_  سال اول دبیرستان من اولین سالی بود که از روستا به شهر آمده بودم،چند نفری باهم اتاقی گوشه حیاط یکی از بستگان دور کرایه کرده بودیم و مشغول تحصیل بودیم،شرایط سختی بود،هم درس خواندن هم تهیه نان از نانوایی ها با صف های طولانی،تهیه نفت از پمپ بنزین شهر با صف هایی که گاها به ۴۰۰ متر می  رسید و گاهی لازم بود نیمه های شب بیدار شویم تا در ردیف های جلویی صف قرار بگیریم و… مشکلاتی بود که کنار درس خواندن با آن مواجه بودیم.

اما مشکل اصلی ما شلوغی و کوچک بودن اتاق با یک عدد لامپ ۱۰۰ بود که ما را مجبور کرده بود تیر برق های خیابان را رزرو کنیم و شبها تا ساعت ۱ و گاهی ۲ بامداد زیر نور تیر برق های شهر درس بخونیم.

غرض از این خاطره داستان درس خواندن و شرایط تحصیل مان نبود زیرا این خود داستانی طولانی دارد.ولی در شبی از همان شبهایی که زیر تیر برق خیابان مشغول درس خواندن بودیم حدودای ۲ بامداد در حال برگشتن به منزل شیطنت کودکانه ما همدیگر را دنبال کردیم که هم خستگی مان دربره هم گرممان بشه چون هوا خیلی سرد بود.در همین حال خودروی گشت نیرو انتظامی جلوی پای ما سبز شد، گفت : ” هی بچه این موقع شب تو خیابان چه کار می کنید ؟” گفتم :” داشتیم درس می خوندیم حالا داریم بر میگردیم به منزل” گفت :” دروغ نگو ! شما می خواهید سرقت کنید!!” گفتم : ” نه به خدا داشتیم درس می خوندیم” زد تو گوشم گفت برو عقب ماشین سوار شو ،( خودرو وانت پارس خودرو بود)،پسر عمه من که همراه بود گفت آقا : ” ما ماشینی تو خیابان ندیدیم که بخواهیم سرقت کنیم ،مگه ما ماشینیم؟!” گفت حرف اضافی نزن برو بالا ، خلاصه تو سرمای دی ماه و نم نم بارون ما را عقب وانت یک ساعتی تو شهر دور داد و بعد کلانتری تحویلمان داد.

تو سوز سرما یه لحظه یاد حرف پسر عمه ام افتادم که گفت ما ماشینی ندیدیم سرقت کنیم! گفتم پسر عمه این چه حرفی بود زدی ،الان دیگه فکر میکنه ما واقعا خواستیم سرقت کنیم؟! زد زیر خنده ، گفت اونا نمی دونند تو که می دونی ما باهم کورس بسته بودیم نه با ماشین ، ماشینی نبود که ما ازش سرقت بگیریم!!!!

یک لحظه به خودم آمدم که پسر عمه بیچاره ما فکر می کنه “سرقت ” همان ” سبقت ” هست .و نمی دونست سرقت یعنی دزدی!!!

ناخودآگاه زدم زیر خنده ، قاه قاه می خندیم که افسربا عصبانیت گفت: بیا پایین چرا می خندی ،یک خنده ای نشونت بدم که هیچ وقت نخندی،

گفتم جناب سروان این پسر عمه من هنوز معنای سرقت را نمی دونه، بعد شما ما را به جرم سرقت داری بازداشت می کنی ، داستان را برای افسر تعریف کردم اون هم کلی خندید’

ما را برد کنار بخاری گفت خودتون را گرم کنید بعد برید خونه تون.

خلاصه ما بچه دهاتی بودیم ،از پشت کوه اومده بودیم،با واژه سرقت و واژه های مشابه تو شهر آشنا شدیم،امروز آرزو می کنم ای کاش هیچوقت با این واژه ها آشنا نمی شدیم،کاش پشت همان کوه می ماندیم و در دنیای سادگی خودمان می ماندیم،همانطوریکه مرحوم بهمن بیگی اون دنیای سادگی و پشت کوهی را تعبیر می کند:

 از پشت کوه آمده ام

، چه میدانستم اینور کوه باید برای ثروت حرام خورد 

برای عشق خیانت کرد

 برای خوب دیده شدن دیگری را بد نشان داد 

برای به عرش رسیدن دیگری را به فرش کشاند.

وقتی هم با تمام سادگی دلیلش را می پرسم میگویند: از پشت کوه آمده. ترجیح میدهم به پشت کوه برگردم. “و تنها دغدغه ام سالم برگرداندن گوسفندان از دست گرگها باشد “تا اینکه اینور کوه باشم و “گرگ.”

 

علی دژمان 

  • نویسنده : علی دژمان