خبر کوتاه بود. در سیزدهمین روز فروردین سال نود ‌و نه، در گرگ و میش کرونا و قرنطینه، ملا علیرضا الهی از میان ما پر کشید. آن‌که که با لب‌هایش گام برمی‌داشت تا با تو سخن بگوید، شیداییِ شیرین و بی‌تابیِ خسرو در پژواک خامی گوش‌ها را می‌نواخت. صدای ملاعلیرضا ناله‌ی عشق مشترک خسرو و […]

خبر کوتاه بود.
در سیزدهمین روز فروردین سال نود ‌و نه، در گرگ و میش کرونا و قرنطینه، ملا علیرضا الهی از میان ما پر کشید.
آن‌که که با لب‌هایش گام برمی‌داشت تا با تو سخن بگوید، شیداییِ شیرین و بی‌تابیِ خسرو در پژواک خامی گوش‌ها را می‌نواخت.
صدای ملاعلیرضا ناله‌ی عشق مشترک خسرو و شیرین بود، نه سختی صدای شاه خسرو و نه نرمی و رامیِ معشوقه زمینی ….
چنان‌چه از ده لار گذر کردی، به کمر پر راز خامی گوش فرا ده، این فریاد خسروست یا صدای شیرین ؟!
تو گویی که صدایی شیرین است، اما گوش که پهن می‌کردی خسرو بود:
یکی شب از شب نوروز خوش‌تر
چه شب کز روز عید اندوه کش‌تر

…اگر تشریف شه ما را نوازد
کمر بندد رهی گردن فرازد
اگر بر فرش موری بگذرد پیل
فتد افتاده‌ای را جامه در نیل
ملک گفتا چو مهمان می‌پذیری
به جان آیم اگر جان می‌پذیری

اندر میانه کوه خامی از یک سو و در خطوط مشترک گُدارهای (گذر) کوه شاه بهرام و کوه لار و رودخانه و نهرها… درختان فراوان و آب روان بسیاری است و سبزه‌زارهای که لباس سبز بر سینه‌کش کوه پوشانده و فرا رفته تا ستاره و فرو رفته در ناپیدایِ مه ….

ملا علیرضا اینجا چشم گشود، قد کشید و سرو قامتی‌اش از بلندای خامی پا فراتر نهاد. گویی خامی در اختیار پژواک صدای او بود.
عاشقانه های او در پیچِشِ رقص برگ‌های بلوط، با بوی سمغ بنه دلچسب دَد و دام…
دد و دام وهر جانور کش بدید
بیامد به نزدیک او آرمید

قصر باغ‌های شاهنامه تفرجگاه ذهن جستجوگرش بود. شاهنامه کتاب رزم و حماسه با بزم‌هایی جهت رفع خستگی پهلوانان، وقتی به خوانش الهی می‌رسید، به سرخوشی می پیوست. و این از روح صلح‌جوی او نشات گرفته بود که پرورده کتاب نظامی و فلک ناز و طبیعت دامنه‌‌ی خامی سرچشمه داشت.
موج خوش آمدش از شاهنامه به مهمان سربلندی میداد:
مرا شاد کردی بدیدار خویش
بدین پر هنر جان بیدار خویش…
دست خود را را زیر قدم مهمان پهن می نمود ، تا خسروی بزرگت می‌کرد و به زبان شیرین خوش آمدت می‌گفت.

الهی، دلش در کتاب فلک‌ناز در میان سرو و گل و ماه و خورشید خاوری و خورشید آفرید و رنگین کمان و خوب رویان چین و ختن و خلر(بضم اول و فتح وتشدید دوم) وگام‌هایش در سبزه و سخره و سایه‌سار بلوط، خیالش در دژ حماسه‌ها وقلعه‌های سر به آسمان، او در این میانه روحش رنگ عشق وصلح گرفت.
جهان دیو است و وقت دیو بستن
به خوشخوئی توان زین دیو رستن
مکن دوزخ به خود بر خوی بد را
بهشت دیگران کن خوی خود را

ملا علیرضا الهی در سالی که کرونا درب را بر روی ستایش طبیعت در سیزده بدر بسته بود، در تاریکی و نحسیِ شب سیزده، از بلندای قله‌ی خامی به آسمان پر کشید و رفت.

امید من آنست که اندر بهشت
دل افروز من بدرود هرچه کشت

فیروز حسنی ۹۹/۱/۱۳