سال ۹۸ بر ضرب المثل قدیمی -سالی که نیکوست از بهارش پیداست- مهر تاییدی چسباند.(شروع باسیل ها ویرانگر) و با بی رحمی ،نکبت و سیاهی آخرین روز های خود را سپری می کند.سالی سرشار از بوی مرگ و ناامیدی،فلاکت و بدبختی،فقر وبیماری،که دامن تمام مردم ایران را آلوده ساخت.. اما قصه ی ما در سال […]

سال ۹۸ بر ضرب المثل قدیمی -سالی که نیکوست از بهارش پیداست- مهر تاییدی چسباند.(شروع باسیل ها ویرانگر) و با بی رحمی ،نکبت و سیاهی آخرین روز های خود را سپری می کند.سالی سرشار از بوی مرگ و ناامیدی،فلاکت و بدبختی،فقر وبیماری،که دامن تمام مردم ایران را آلوده ساخت..
اما قصه ی ما در سال ۹۸ روایت دیگری دارد ،روایتی از جنس معرفت و مردانگی،از جنس کار وتلاش،ازجنس پاکی و شرف،ازجنس داغ جوان…

در روزهای سرد زمستان بی رحم،در سوز سرمای فقر،پسری از جنس معرفت بار سفر به دوش می گیرید و راهی دیار غربت می شود.. ،کوله پشتی آرزو های خود را بر پشت می بندد و با بدرقه ی چشمان اشکبار مادر بدرود سفر می گوید..کوله پشتی که دورنش مرهمی برای دستان پینه بسته ی پدر هست..،عصایی برای کمر خمیده از کارگری مادر هست..،درونش عطر نرگس برای روسری گل گلی خواهر هست و هزاران برنامه ی پیشرفت برای برادر …
کوله پشتی برای کار بود و نجات خانواده از فقر ،برای سفری کوتاه و رسیدن به آرزوهای جوانی،برای امید و عاشقی…
کوله پشتی روایت می کند از پسری که قرار بود، مرد شود و مرد بماند، و امید تن رنجور مادر باشد…روایت می کند از ناله های سوزان پسری در شهر غریب زیر ماشین با قلبی زخم خورده، که خون مهربانی از آن جاری بود… ،روایت می کند از قلبی که جایگاه عشق به خانواده و فامیل بود و اکنون جایگاه فرمان ماشین….،روایت می کند از جان کندن درتنهایی شب …،روایت می کند از پرپر شدن آرزوهای پدر ومادر،….کوله پشتی می نالد با سوزی از جنس سرمای زمستان،از جنس نال های مادری در شهر غریب بر بالین جگر گوشه اش …. می نالد از جنس پدری که نتیجه ی سالهای زحمت خود را در سردخانه ی بیمارستان پیدا می کند…، از جنس مادری که شب های جوانی بر بالین پسرش لا لایی می خواند وشعرهای عاشقانه زمزمه می کرد ولی کنون آواز غم می خواند و آرزوی مرگ می کند…،از جنس مادری که رخت عروسی پسر را با جنس کفن معامله می کند..

مصطفی عزیز:رفتنت چنان دردآور بود، که هنوز که هنوز هست بعد از یک ماه ،لابه لای عکس های بر دیوار نشسته ات مهربانی و معرفت فریاد می زند،انگار که معرفت را هنوز پمپاژ می کنی بر همه ی ما،و ما درک نمی کنیم. هنوز هم گوشهایمان صدایت را می شنوند و چشمانمان در شک وتردید به سر می برند…هنوز که هنوز هست چشمانمان،چشم به راه چشمه ی زلال مهربانیت هستند.
مصطفی عزیز :نمی دانم از چه کسی باید گلایه کرد؟از آن بی وجدان هایی که مسبب این همه بیکاری و فقر شده اند؟یا از آن بی وجدان هایی که ماشین های بی کیفیتی همچون پراید را می سازند؟نمی دانم از چه کسی و کجا باید گلایه کرد؟از دست زمانه؟یا قضا وقدر.. از بخت بد روزگار ویا اندوه بر دل نشسته مان….
هر چند گلایه چه فایده ای دارند،دیگر نه آن چهره ی خندان تو پیدا می شود،نه داغ دل مادرت سرد…نه باران محبتت ما را سیراب می کند و نه دستان مهربانت دوش پدر را نوازش می کند و نه چشمان زیبایت تسکین قلب مادر می شود….

چه باید کرد و چه باید گفت وقتی که مصطفی و هزاران جوان خفته در این خاک بر گنج خفته ،شب و روز ها زیادی در مسیر جاده های فقر و تنگ دستی ،جان را به فرشته ی مرگ می سپارند..

مصطفی عزیز:تو با آرزو های رنگینت ،و دست های تلاشگرت در زیر خاک آرام گرفتی و مطمنا بعد از سالها ،دیگر دغدغه های فقیری آزارت نخواهند داد… اما بر روی خاک قیامتی در بین هوادارن تو بر پاست..چرا که پسری از جنس معرفت تا ابد در کنارمان نخواهد بود..

  • نویسنده : سجاد افسر