در سرمای صبح بیست ویکم بهمن ماه نود وهشت، برای ملاقات برادرم به بیمارستان شهید بهشتی یاسوج رفتم. در عبور از بخش جراحی مردان، پیرمردی نابینا و نورانی توجهم را جلب کرد. جلوتر رفتم و توجه کردم. مردی قوی بنیه وراست قامت، باسینه ای ستبر….بله ، سید علیرحم موسوی نژاد بود. انقلابی کهنه کاری که […]

در سرمای صبح بیست ویکم بهمن ماه نود وهشت، برای ملاقات برادرم به بیمارستان شهید بهشتی یاسوج رفتم.

در عبور از بخش جراحی مردان، پیرمردی نابینا و نورانی توجهم را جلب کرد. جلوتر رفتم و توجه کردم. مردی قوی بنیه وراست قامت، باسینه ای ستبر….بله ، سید علیرحم موسوی نژاد بود. انقلابی کهنه کاری که نابینا شده بود و عصای زیبایش بر عظمتش می افزود. مردی که در سال ۵۱ در کارخانه سیمان بهبهان مشغول بکار بود وبه علت زندانی شدن برادرش سید شکرالله در زندان اوین و صحبت درجمع کارگران و بدگویی از اولیای امور وبیان اینکه” مگر خون ما رنگین تر از خون جوانان تهران وقم است.” وتلاش برای آشوب علیه رژیم، اخراج شد. بعد از اخراج از کارخانه سیمان، در شهر دهدشت رحل اقامت افکند و همچنان به کمک برادرش سید علی عباس که از طلاب مدرسه رضوی بود، به فعالیت های انقلابی اش ادامه داد. بسیاری از فعالیت های انقلابی این بزرگمرد، در لابلای تاریخ شفاهی شهرستان به فراموشی سپرده شد. دربحبوحه پیروزی انقلاب، درهنگام عبور از کنار پاسگاه ژاندارمری دهدشت، توسط ماشین ژاندار مری زیر گرفته شد تا شمع عمر مرد اول انقلاب شهرستان کهگیلویه خاموش شود. جسد بیجان سید علیرحم به بیمارستان انتقال داده شد، اما تنها آمبولانس بیمارستان برای اعزام به بهبهان، قبلا بدون چرخ در محوطه بیمارستان، پارک شده بود. انقلابیون و مریدان سید علیرحم، اورا با نیسانی قدیمی و بدون شرایط بهداشتی از جاده تنگ تکاب به بهبهان بردند. سید علیرحم، حدود یک هفته در کما بود ولی مرگ ناتوان تر از آن بود که چنین مردی را به زانو درآورد. حدود چهل روز در بیمارستان بهبهان بستری بود، تا دوباره به شهرستان برگردد و سکان نیروهای انقلابی را بدست گیرد. قبل از پیروزی انقلاب با شهید سیدعلی بزرگواری، سید یونس گنجی، سیدفرج الله بزرگواری، سیدمحمدظاهر موحدی و… گروه *جوانمردان* کهگیلویه را تشکیل داد و بعداز درگیری های متعدد، پاسگاه ژاندارمری دهدشت را در اختیار گرفتند. انقلاب پیروز شده بود و سید علیرحم، در نبود دولت، مسئول پاسگاه ژاندارمری بود. حالا، موقع انتقام بود که مرد انقلابی، علیرغم همه تندروی هایش، پای روی نفسش گذاشت و اسامی اعضای حزب رستاخیز را منتشر نکرد و آبرویشان را نریخت. در این میان کسانیکه گزارش خرابکاری سید علیرحم را به پاسگاه داده بودند، درلیست هایی به دستش رسید که به دیده اغماض نگریست و…

بعد از تحویل پاسگاه به دولت وتشکیل کمیته انقلاب، خانه ای درمیدان مرکزی دهدشت برای کمیته انقلاب اجاره کرد و بچه های کمیته را در آن جای داد. سید علیرحم، همیشه مسلح بود و نسبت به مخالفین انقلاب جدی و سخت گیر و نسبت به فقرا ومحرومان مهربان و دلسوز بود. بیست دو روز بعد از انقلاب، بنیانگذار کبیر انقلاب، دستور تشکیل کمیته امداد را دادند. کمیته امداد امام خمینی که تشکیل شد، سیدعلیرحم موسوی نژاد، رییس آن بود. او روستا به روستا و آبادی به آبادی، با موتور همیشگی اش، می چرخید وفقرا را شناسایی می کرد. اما کدام خانواده در کهگیلویه بود که مستحق کمک نباشد؟ از ابتدای شروع جنگ تحمیلی، سید علیرحم با تشکیل گروه عشایری و با سلاح شخصی، به جبهه ها شتافت و…

بعد از باز گشت از جبهه در سپاه پاسداران مشغول بکار شد و… سیدعلیرحم موسوی نژاد، تندروتر از آن بود که بخشنامه ها را تحمل کند. خصوصیت آزادگی و جسارتش همچنان از او مردی شعله ور می ساخت که کمتر محافظه کاری جرات نزدیک شدن به او را داشت. هرچند انقلابی هایی بعداً به انقلاب پیوستند که امثال اورا به رسمیت نمی شناختند اما ، در و دیوار پاسگاه ژاندارمری دهدشت، هنوز هم گواهان صبور شکنجه هایی هستند که او تحمل می کرد. بالاخره پس از پایان شهادت برادرش سید جبار خدامیان، درسال ۶۶ و پایان جنگ تحمیلی، زندگی درشهر را رها کرد و در زادگاهش روستای طولیان، ساکن شد تا از طریق کشاورزی به کار تولید بپردازد و در لباس جدید، همچنان سرباز انقلاب بماند. امثال او که مبارزه کردند و بعد از پیروزی انقلاب، در گوشه ای مشغول کارشدند و سهمی از انقلاب نخواستند، زیادند.

صدمات و ضربات ترور نافرجامش در سال پنجاه وهفت و آثار موج گرفتگی و آزار کار کشاورزی دست به دست هم داد تا پیرمرد انقلابی را از دیدن دنیای جدید محروم کند وچشمانش را از دست بدهد. بنیاد جانبازان انقلاب اسلامی، تنها حامی تنها جانباز قبل از انقلاب کهگیلویه بود. جانبازی که هرگز به آرمانهایش پشت نکرد ودست از حمایت انقلاب برنداشت.

سیدعلی‌رحم موسوی نژاد، اکنون با بیماری دیابت، مشکلات قلبی، مشکلات کلیوی دست و پنجه نرم می کند و هنوز وقتی در حضورش می نشینی، انرژی می گیری و انگیزه مبارزه می یابی. گویی نابینایی‌، بیماری وخانه نشینی( به قول خودش امتحان الهی بود) که می بایست سرافرازانه از آن بیرون بیاید. جامعه ما به مردانی با روحیه ای قوی و خستگی ناپذیر، چون سید علیرحم موسوی نژاد، نیازمند است.