خیابانهایی را که قلی یک عمر در پی حسرت های جوانی و آرام بازنشستگی اش طی و جاروب کرده بود امشب به خونش نقاشی و رنگ قرمز زد .   امشب، قلی محمدیان، پاکبان زباله ی رها شده من و تو و راننده ای بی خبر از حضورش، قلی را به کما […]

 

 

 

خیابانهایی را که قلی یک عمر در پی حسرت های جوانی و آرام بازنشستگی اش طی و جاروب کرده بود امشب به خونش نقاشی و رنگ قرمز زد .

 

امشب، قلی محمدیان،

پاکبان زباله ی رها شده من و تو

و راننده ای بی خبر از حضورش، قلی را به کما (بیهوشی) برد .

 

اینجا روی تخت lcu  لبخندی تلخ بر لبان قلی نقش بسته است.

 

قلی را دیگر دغدغه نان و نام و آرام و حقوق نیست .

 

آرام آرامیده …

 

و خواهر پرستارم بر بالین قلی محمدیان اشک میریزد …

 

 

شاید عذاب وجدانی از نتوانستن تزریق فرهنگ، عدم پرت زباله بر اندیشه فهم من،

و شاید اینکه پاسخ دوست پاکبان قلی جلو درب را چه بگوید !

 

قلی یک عمر پاکبان خیابانهای شهرمان، اکنون آیا جوانمردی پاکبان بر غم و غصه کوچه های دل زن و فرزندانش خواهد شد ؟

 

خواهرم اشک بریز…

که خیابانهای شهر بر قلی پاکبان داغدار است ؟!

 

 

برگرفته از یک

حقیقت تلخ عینی

مرداد ماه ۱۳۹۸

طیبه نظری