شونزده سالم بود خبر دادن که بین طایفه ما و یه طایفه دیگه دعوا شده.رفتم به محل درگیری، درگیری نبود که جنگ بود… تفنگ، چماق، چاقو و سنگ تو دست خیلیا بود، زن و مرد و پیر و جوون. شوکه شده بودم از شدت درگیری. نتونستم خیلی نزدیک بشم. تو همین حالی که کلا گیج […]

شونزده سالم بود خبر دادن که بین طایفه ما و یه طایفه دیگه دعوا شده.رفتم به محل درگیری، درگیری نبود که جنگ بود… تفنگ، چماق، چاقو و سنگ تو دست خیلیا بود، زن و مرد و پیر و جوون. شوکه شده بودم از شدت درگیری. نتونستم خیلی نزدیک بشم. تو همین حالی که کلا گیج این ماجرا بودم صحنه ای دیدم که هیچ وقت از ذهنم نمیره. یه نفر تو دستای دوتا جوون بود که یه سمت از صورتش هدف تیر تفنگ شده بود. بعدا گفتن که کی بوده و متاسفانه فوت کرد. تا ماه ها این صحنه جلو روی من بود تو خواب و بیداری… وقتی از جنگ حرف میزنیم بدون شک هم نسل های من هیچ درکی از عمق فاجعه و بیرحمی که تو جنگ اتفاق می افته ندارن. اما تو سالهایی که صدام به ایران حمله کرد نوجوونایی از کهگیلویه و بویراحمد به جنگ رفتن که بیشترشون یه تفنگ از نزدیک ندیده بودن…

سیزده…پونزده…هفده…نوزده ساله هایی که باید تو خونه و کوچه کنار خانواده و دوستاشون میموندن و خاطره میساختن…یه گل کوچیک تو کوچه با همسایه ها یا یه عروسی خونوادگی…

۴/۴/۶۷ برای خیلی از خانواده های کهگیلویه و بویراحمدی یه روز تلخه…

روزی که تو جزیره مجنون تیپ ۴۸ استان به همراه چند تیپ دیگه توسط رژیم بعثی غافلگیرشدن. تیپ های دیگه اجازه عقب نشینی بهشون داده شد اما تیپ ۴۸ اجازه عقب نشینی دریافت نکرد و کامل محاصره شد. رزمندگان هم استانی تا اخرین تیر مقابلشون وایسادن… البته یه جاهایی هم با سنگ کارشون رو پیش می بردن. تو این روز ۷۸ نفر از هم استانی ها شهید شدن و ۸۷ نفر هم مجروح و اسیر.

صحبت از عملیات پدخندق خیلی کم و گذرا بوده و امیدارم یه روز مشخص شه که چه اتفاقی افتاد چنین ضربه ای فقط به تیپ ۴۸وارد شد.

عموی ما هم تو نوزده سالگیش و تو این روز و در پد خندق شهید شد…به گفته یکی از هم رزماش وقتی که یکی از دوستاش زخمی میشه میره کمکش اما خودشم ترکش خمپاره میخوره…من از نوزده سالگیم تنها چیزی ک یادم میاد فوت کردن تو گوشی تلفنه

خیلی باید از همه چی گذشته باشی که بتونی بری جنگ! اونم برای کسایی که تو بهترین سن زندگیشون تصمیمی میگیرن تصمیمی که شاید نتیجش ندیدن همیشگی خانواده،دوستان و معشوقه ای باشه که قلبت تو هر لحظه ای که بهشون فکر میکنی تند تر و تندتر میزنه

امیدوارم هیچ وقت هیچ کدوممون جنگو تجربه نکنیم

  • نویسنده : ایمان اشکو