امروز۲۵اردیبهشت ماه سالروزبزرگداشت آفریدگار سخن وآفریننده شاهنامه، اثرادبی وحماسیِ بی بدیل جهان ادب است.فردوسی باآفریدن شاهنامه ارج ادب را به هور و ماه رساند وجهانیان را دربرابر کارشگفت خویش به تعظیم واداشت. فردوسی تمام عمرگرانبها وزندگی خویش را برای آفریدن شاهنامه نهاد تا فرهنگ وادب جهان را کمال بخشد و ایران را درجهان به قله […]

امروز۲۵اردیبهشت ماه سالروزبزرگداشت آفریدگار سخن وآفریننده شاهنامه، اثرادبی وحماسیِ بی بدیل جهان ادب است.فردوسی باآفریدن شاهنامه ارج ادب را به هور و ماه رساند وجهانیان را دربرابر کارشگفت خویش به تعظیم واداشت.
فردوسی تمام عمرگرانبها وزندگی خویش را برای آفریدن شاهنامه نهاد تا فرهنگ وادب جهان را کمال بخشد و ایران را درجهان به قله اقتدارفرهنگ وبرتری درسخن برساند.اکنون نام ایران باشاهنامه درادب وفرهنگ جهان پیوندوگره جاودانه خورده است واین مایه بسی افتخار و سرافرازی است.فردوسی درزمانه ای دست به آفرینش شاهنامه بردکه ازیک سوی تازیان خشونت جوی، برایران آریایی چیرگی داشتندو براین سرزمین کهن فرمان می راندندوستمها روا می داشتندوازدیگرسوی ترکان غلام زاده وفرمانبران تازیان، مانندغزنویان درایران فرمانروایی وترکتازی داشتندو ازایران کهن وآن همه عزت واقتدار و شکوه چیزی برجای نمانده بود.
درواقع آن ایران با آن شکوهِ دیرین بین دولبه قیچی عربان وترکان گرفتارآمده بودوزبان وفرهنگ ایران زمین، راه زوال ونیستی وفراموشی می پیمود.دریک چنین زمانی فردوسی بزرگ اثرجاودانه و بی همتای خود،شاهنامه را آفریدتاعظمت گذشته ودیرین را به ایران وایرانی برگرداندوایرانیان باگذشته دیرپای خودپیونددوباره یابندو ازبند اسارت ترک وتازی نجات یابند.فردوسی سی سال کوشیدتا به آنچه درپی آن بودرسیدواثرماندگاروجهانی خود،شاهنامه را درچنین زمانه ای سرود.وامروزما باید به وجودشاهنامه وفردوسی ببالیم و درمیان جهانیان گردن افرازیم و برفردوسی پاکزاد درود وآفرین فرستیم وشاهنامه اش را بخوانیم وازان درسها آموزیم ودانشها بیندوزیم.امروز شرف هرایرانی نیک اندیش و پاکزاد دراین است که درخانه اش یک جلدنفیس شاهنامه داشته باشد،لیکن نه برای نهادن وتماشا کردن، بلکه برای خواندن وآموختن وبه گذشته پرافتخارخود آشنا شدن و فرهنگ واندیشه ایرانی را ارج نهادن ودر زندگی خودجای دادن و جاری کردن.
………‌……..
دراینجا برای دریافت بزرگی وشکوه جاودانه شاهنامه صحنه ای از داستان رستم واسفندیار را می آوریم تاهمه بدانندکه دراندیشه وآیین ایرانی اصیل ،جایی برای بندگی وتن دادن به زور و ستم وآزار نیست.

دراین صحنه اسفندیارازجهان پهلوان رستمِ دستان می خواهدکه تن به بندبدهد وخودش پای به بندسپاردتا او را چون اسیران، دربند وکشان به نزد گشتاسب پدرش ببردوسپس از آن شاه برای رستم درخواست بخشش کند واورا ازین حال وارهاند.
اسفندیاربه رستم می گوید:

“توخود بند برپای نه بی درنگ
نباشد ز بند شهنشاه ننگ

تو را چون برم بسته نزدیک شاه،
سراسر بدو باز گردد گناه

نمانم که تاشب بمانی به بند
نه برجانت آید به چیزی گزند.”

ورستم جهان پهلوانِ آزاده وآزاد اندیش که مرد تن دادن به بند و ننگ نیست، به اسفندیارپاسخ می دهد:

“بدو گفت رستم که ای نامدار
همی جستم از داور کردگار

که خرم کنم دل به دیدار تو
شوم شادمانه ز گفتار تو

همی یابد اندر میان دیو راه
دلت کژ کند از پی تاج وگاه

زدیدارت آرایش جان کنم
زمن هرچه خواهی تو،فرمان کنم.

مگر بند کز بند عاری بُوَد
شکستی بود،زشت کاری بود.

نبیند مرا زنده با بند کس
که روشن روانم براین است وبس.

مرا سرنهان گر شود زیرسنگ،
از آن به که نامم بر آید به ننگ.
……
که گوید برو دست رستم ببند
نبندد مرا دست چرخِ بلند.”

وبدینگونه رستم تن به بند ندادکه او بند را مایه ننگ وشرمساری انسان می دانست وآزاده و آزاد زیستن را مایه فخرو نازش انسان.

  • نویسنده : محمود منطقیان