“بنیان گذار انقلاب” بر فراز انقلاب ایران در پرواز بود. کسی پرسید حس و حالتان چگونه است و گفتند “هیچ”. بر زمین که نشست خلقی آشفته ی رویَش بودند. خیابان گلباران کردند و دست بر دست بردندش. همان دم شاهنشاهی رفته بود و فره ایزدی و امامت در “جذبه چشمان پیر” به هم آمیخت. “روح […]

“بنیان گذار انقلاب” بر فراز انقلاب ایران در پرواز بود. کسی پرسید حس و حالتان چگونه است و گفتند “هیچ”. بر زمین که نشست خلقی آشفته ی رویَش بودند. خیابان گلباران کردند و دست بر دست بردندش. همان دم شاهنشاهی رفته بود و فره ایزدی و امامت در “جذبه چشمان پیر” به هم آمیخت.

“روح مجعد” ایرانی، دوگانه شاه و امام را در لحظه های “مَد انسانی”(1) به یگانگی عشق “امام خمینی” رسانید. بر خاک شهیدان خواندند که برخیزید(2 ) و امام در” خلسه هیچ” مشتی بر دولت کوبید و بَخت بختیار گم شد. دیو رفته بود و فرشته درآمده و کسی نمی دانست، فرشته عشق نداند که چیست.(3 )

شاید تنها “هومر” توانسته، آمدن خدای عشق را تصویر کند:
“پاهای او لطیف و نازک است/ هرگز آن را بر روی زمین نمی گذارد/ بلکه پیوسته بر فرق سر مردمان راه می پوید.”(4)

فرود پرواز 12 بهمن سال 57، بر فرق مردمان بود. “معشوق وارگی” امام خمینی، نام رمز “هیچ” داشت ومعشوق به غایت تاریخ، رسم عاشق کشی می دانست و این جامه بر قامت ایشان دوخته شده بود.

اگر بپذیریم که نسل ها امتداد درد های همند، مشروطه به سرخوردگی رضاخان خورد و “بوف کور یأس” آفرید. در تلاشی دوباره سی ام تیرماه شکل گرفت و کودتائی از برون و درون دولت ملی دکتر مصدق را واژگون کرد و زمستان شد و سرها در گریبان.

خرداد 42 هاله ای از کسی آمد که فریادش بر شاه در خاطره گُنگ کودکان همان سال ماند تا بهمن 57 به یاد آورند، پیری که به سفر رفته بود با برف بازگشت.

در این گذار سال ها، ایران کشاکش هزار رزم پنهان مجاهد و فدایی بود و اندیشه های چپ بی خدا هم دم از عشق می زدند. به جای معشوق، مردم می گذاشتند و باختن آغاز می شد. اما این رئالیسم مادی گرا کجا و ایده آلیسم فرا زمینی کجا؟

*دکتر علی شریعتی در حسینیه ارشاد، یک سره جُرعه انقلاب را برعطش تشنگی های جوان می ریخت و با همان “عشق اشعری” همه چیز تفسیر خون می گرفت.* _خون دادن و خون خواستن._ . دکتر شریعتی می گفت “حسین” را خدای خواست تا کشته ببیند و آن چنان شیفته این حدیث بی مستند بود که یک سره کتاب عقلی تاریخی، ” *شهید جاوید”* آیت الله صالحی نجف آبادی را کناری انداخت.

جشن های نیمه شعبان فرصتی بود، برای یاد آوری این که امام خواهد آمد و میان همه سرکوب های شاه، این حس آمدن، سرکوب نشد که فواره زد به شعر و سینما و ترانه.

*حال و روز مردم هر روزگار را نه در سیاست و حکومت که باید در شعرها جست و ترانه ها و ترنم ها،* به زمانه ما هنر هفتم نیز آئینه دار روح جامعه است.

یک سال مانده به انقلاب، دو فیلم بر پرده سینما رفت که عاشقانش بر پای معشوق جان دادند.

“علی حاتمی” در سوته دلان، روایت عشق “مجید دوکله” را نقاشی کرد که “حبیب آقا ظروفچی” دل به او داشت و مجید دل در گرو زنی از قلعه های شهر و همه بر فنا می رفتند و عمری دیر رسیدند.

آن سوتر “عزت دست پاچه” در فیلم “فریاد زیر آب” ساخته “سیروس الوند”، عاشق شد و در این راه جان باخت و تا نفس آخر می خواند: “خوشا عشق و خوشا خون جگر خوردن، خوشا مردن، خوشا از عاشقی مردن.” *این که باید: *خون داد و تا نهایت عشق سرخ رفت، قصه ایران سال های پنجاه است.*
*
لحظات پیروزی آن قدر خونین نبود، شاه رفت و ارتش تسلیم شد. فردای سقوط بر بام مدرسه رفاه “معشوق کمان کشیده” بر آمد و تیر باران از همان جا بارید. این تازه اول عشق بود. مردمان در صف روزنامه می ایستادند تا “نعش تیترها” را بخوانند و تمثال جنازه ببینند. *خون داده بودند و خون می خواستند. عشق در این حالت یک “آدم خوارگی عاطفی” است.*

“معشوق کمان کشیده” تا چشم کار می کرد پیر بود. رخساره او روئین تن وهر چه به سال های دور رویم، باز سیمای عاقله مردی پیش روست. همیشه با وقار و با پیشانی بلند و بی لبخند.

آیت الله منتظری از نزدیک ترین ها به “امام” می گوید : . *کسی را جرئت سؤال در بحث نبود* . اگر سؤالی بود، کوتاه جواب می گفت و بر می خواست. در حوزه قم هم به رسم دیگر علما، طلبه داری نمی کرد و به فقه شهره نبود. *آن چه از او می پسندیدند فلسفه ای به رنگ عرفان بود وهمین* .

“تمرین معشوقی” از همان روزها بوده است گویا. آیت الله منتظری به یاد می آورد که “امام” **دوستان اندک داشته و چندان با دیگران گرم و خو نمی گرفته، تنهایی و غروری که به کناره اش میرانده و گاه به ستیز با بزرگان می رسانده است.*

“روح الله ” در پی بی محلی دیدن از آیت الله بروجردی، قسم خورد که دیگر به خانه مرجع تام شیعه نرود و تا زمان مرگ بروجردی پای در بیت او نگذاشت. مرجع تامه که رفت، هیچ حرفی از “روح الله الموسوی و مرجعیتش نبود”.

آیت الله منتظری می گوید، *صبح آن روز “بیت آیت الله گلپایگانی” غریو صلوات بود و بیت” امام” سوت و کور،* اصرار آیت الله منتظری و استاد مطهری بود که “روح الله الموسوی ” رساله ای منتشر کند و به نفرات مرجع بپیوندد.

بنابر رسم ” رساله” را نمی فروشند و رایگان به همه می دهند، “روح الله الموسوی ” ولی همه رساله ها را فروخت. حتی به آیت الله منتظری هم رساله ای هدیه نداد. این خست نبود چه ایشان به ساده زیستی عادت داشت.

به انقلاب که رسید، عشق های موازی در کار آمد که همه به ستبر سینه “معشوق کمان کشیده” خوردند و خرد شدند. “آیت الله شریعتمداری” با آن کرو فر به حصر گرفتار شد. مسعود رجوی، جوان از زندان رسیده هم خواست تا شوری به پا کند و از بحث “شناخت دیالکتیک” که در دانشگاه صنعتی شریف می پرداخت، روی سرخ کند و معشوقگی، اما شورجوانی به تجربه پیر نمی رسید. دست به اسلحه برد و هیچ نماند.

“معشوق کمان کشیده” می تاخت. به اشاره ای همه روزنامه ها بسته شد و به جمله او که روزنامه آیندگان نمی خواند، آیندگان به باستان پیوست.دانشگاه بسته شد. تنها اخمی کافی بود تا انجمن حجتیه بیانیه ای دهد و به گمان این که آن رهبر عظیم، مُکدر است فعالیتش را متوقف کند. رقیب انجمن، بهائیان پیشتر بر باد رفته بودند.

جنگ جائی بود که “معشوق کمان کشیده” *جان عشاق سپند رُخ خود می دانست.* گرچه حصر آبادان به فرمان با صلابتی شکست اما چراغ جنگ تا هشت سال بعد روشن بود. جنگ تارفع همه فتنه های عالم باید ادامه می داشت و صلح دفن اسلام بود.

مهندس بازرگان و عده ای جان به در برده از عشق، ناله هائی از استبداد سر می دادند بنیان گذار انقلاب می گفت “نگوئید انقلاب برای ما چه کرده، بگوئید ما برای انقلاب چه کردیم.” *فسادِ انباشت قدرت، از آن احتکار ها و از آن پورسانت های اسلحه بدتر بود* که از همین جمله قصار می آمد.

“معشوق کمان کشیده” در همه این سال ها دست بر سر انبوه عشاقی می کشید که میان همه گفته هایش می گریستند. خنده او یک اتفاق بود. آن قدر که آرزوی “قیصر امین پور” شاعر مهربان انقلاب، لختی خندیدن معشوق بود :
*لبخند تو خلاصه خوبی هاست*
*لختی بخند خنده گل زیباست*

افسردگی معشوق

*عشقی چنین خون ریز البته دیر نمی پاید* .قصه رنگ پریده و خون سرد، حکایت اعدام و زندان و شهادت در جبهه هاست. جنگ تا لحظه ای که دیگر توان سینه خیزی نمانده بود، پیش رفت و آن گاه جام زهر به دست” معشوق کمان کشیده” بود.

می گویند شاه اسماعیل صفوی پس از شکست چالدران با آن رشادت ها افسرده شد و جان داد. این افسردگی بار دیگر هم رخ داد و این بار جان گرفت. شاید اعدام های سال 67 حاصل این فسردگی بود. *آیا بنیان گذار به پوچی رسیده بود، با جنگ و کشته ها و بر باد رفته ها، که در آخرهای عمر این چنین می سرود:*

*عُمر را پایان رسید و یارم از دَر، دَر نیامد*
قصه ام آخر شد و این غُصه را آخر نیامد
جام مرگ آمد به دستم جام مِی هرگز ندیدم
سال ها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد (5)

در اخبار بامدادی بانگ بر آوردند که معشوق رفته است، “خمینی روح خدا بود در کالبد زمان”. الهه عشق باز هم بر فرق مردم پای گذاشت و تا آرامگاه ابدی اش رفت.

نسل تازه ایرانی دیگر دلبند کسی نیست، “امام خمینی” یک نام دور است که با عکس های پدربزرگ و مادر بزرگ زرد می شود و با خزان زمان می رود. اما هستند میانسالان رسیده به کهن سالی و جوانان پا نهاده به میان سالی که هنوز زخم یک عشق قدیمی بر دل دارند. *گرچه دیگر نه شور عارفانه ای مانده و نه ذوق شاعرانه ای و آن چشمه، سرابی گذر کرده است.*

برای عاشقان قدیمی که مِهری به دل داشتند، *خال کوبی سرخ عشق امام خمینی به روزگاران” سبز” شد و بیرون نخواهد شد الّا به روزگاران.*

امام خمینی و محمد رضا شاه پهلوی، انگار در تاریخ به دنبال هم می دوند، انقلاب که شد در نامه اعمالِ پهلوی حتی یک کار شایسته و بایسته دیده نشد و در طومار نگشوده امام خمینی نیز همگان جزنقش سپیدی و خوبی ندیدند. چهل سال گذشت و حالا پهلوی از خاکستری به روشنی می زند و امام رو به خاکستری است، باز هم روزگار خواهد چرخید، انبانِ دانسته ها و تجربه ها پُر و پیمان خواهد شد و شاید روزی یاد خواهیم گرفت که آدم ها سیاه و سفید نیستند، باید همه رنگ ها را دید.

پا نوشت ها:

1- وصف میشل فوکو از تظاهرات بهمن سال 57

2- سخنرانی امام خمینی در بهشت زهرا، با سرود برخیزید ای شهیدان راه حق آغاز شد.

3- ابیات حافظ
خلوت دل نیست جای صحبت اغیار
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی
بخواه جام و گلابی به خاک آدم ریز

4- ضیافت افلاطون به ترجمه فروغی
5- دیوان امام غزل کاروان عمر.