عادل موسوی

گاوداری فشیان؛ آغازی خوش با پایانی تلخ!

فقر و نداری بدطوری در کلبه های گلی و دودی مردم تحت رهبری کدخدای ایل طاس احمدی سایه افکنده بود!!! غبار محرومیت بر در و دیوار خانه های گلی می بارید و می تازید… ظلم انسان ها در حق همدیگر خود داستان تلخ دیگری بود!!! دزدی که خود شده بود ارزش دیگری… در کنج خانه ها فلاکت و بدبختی جاخوش کرده بود. مردم آن دیار گذران زندگی شان سخت و ملال آور بود مردمانی از قبایل گوناگون…طاس احمدی ها ، میرزاها ، سادات علایی ، سادات اسماعیلی ، خطیرها ، ککا سیاه ها و… مردمانی با دستان پینه بسته، صورت های خط خطی با لباس های مندرس…کار می کردند، عرق می ریختند ولی رودخانه زندگی شان نه زلال بلکه گل آلود بود با موج های دلخراش! سال ها چنین بود تا این که سال ۴۵ از راه رسید. خبری خوشی در روستا پیچید با درایت و کیاست کدخدای ایل بویراحمد طایفه طاس احمدی کلنگ بزرگترین گاوداری مدرن جنوب کشور در پایین دست روستای فشیان به زمین زده شد. چهره های غبار گرفته تکانی خورد. دردها به فراموشی سپرده شد. امکانات آمد، کارآمد، پول آمد.
به سرعت ساختمان گاوداری احداث و به امکانات بسیار تجهیز گردید، مزرعه ای بزرگ به مساحت چندین هکتار ایجادگردید. دستگاه های پیشرفته گاوداری نگاه ها رابه خود خیره می کرد. درختان و گل های زیبا ریشه هایشان در خاک فرو رفت و طنازانه سرازخاک بیرون آوردند… نوبت آن بود که گاوهای نژاد برتر و هلیشتینی از راه برسند و پازل ها یکی پس از دیگری به فرجام رسند… به راستی برجام کدخدا به فرجامی خوش می رسید!!!
گاوها آمدند
نگاه ها از دیدن آنان سیر نمی شد. مهندسان و متخصصان آمدند نوبت به استخدام کارگران رسید… همه هجوم آوردند. استخدام به منزله آزادی آنان ازفقر مطلق بود!!!
سیاست منطبق باعدالت کدخدا آن بود که از هر خانواده یک الی ۲نفر سوا از قوم و قببله استخدام شوند که این کار تحسین بسیاری درپی داشت.
چرخ گاوداری چرخید و با چرخیدنش غبار فقر زدوده شد. گاوداری شده بود بهشتی برای این منطقه. وفور شیر و ماست… که به راستی شیرمصرفی چندین شهرستان را تامین می نمود حتی مازاد آن را به زمین می ریختند…یادش به خیر موقع دوشیدن گاوها نظاره گر دوشیدن گاوها توسط دستگاه تمام اتوماتیک بودم.لذت می بردم !!!یادم می آید که گاوی راسر بریدند پزشک آمد گفت آن را بیرون اندازید. تنهابیماری آن گاو تفکه بود.اما مردم چنان هجومی به آن گاو کشته بردند که ذره ای از آن بر زمین نماند!!!
یادم می آید یکی از گاوان نر که به سان تانکی بود به پدرم حمله نمود که پدرم نعش بر زمین شد و از خود بی خود شد که الحمد الله جان سالم به در برد.
آری گاوداری سراسر نعمت بود.کسانی که هم استخدام نشدند کارگر روزمزد شدند
از قبل این گاوداری مردم فایده های بسیار بردند
مرتب دکتر برای مداوای مردم از گچساران می آمد…
در گرمای تابستان یخ می آمد و کام تشنه مردم سیراب می گردید!!!
ذرت و علوفه در مزرعه گاوداری به فراوانی به دست می آمد. مردم هم استفاده می کردند…
البته نگهبان مزرعه امرالله احمدیان فر “عمو” بود. چه قدر از او می ترسیدم برای چیدن قارچ، ذرت و خاروزه گهگاهی دزدکی به مزرعه می رفتم به محض دیدن عمو بدنم چون بید می لرزید این بماند که خود داستان دیگری است.. اما نگهبان درب ورودی چه انسان بسیار بزرگی بود زنده یاد درویش حسن حسین پور مردی از جنس صفا، اخلاق و بخشندگی ،،، کسی نیست که از نمکش نخورده و از آب و چای همیشه تازه دمش ننوشیده باشد… آن مرد بزرگ بود و اصیل طایفه طاس احمدی مردی متواضع که حتی با کودکان مهربان بود و صمیمی… خدایش بیامرزدش

اما داستان گاوداری پایانی تلخ داشت!!! آن بهشت زیبا شد ویرانه ای غمبار که ماحصل نگاه مدیریتی دولتمردان این برهه از روزگار ما بود.

تمامی حقوق برای پایگاه خبری-تحلیلی افتونیوز محفوظ است. استفاده از مطالب افتونیوز تنها با ذکر منبع مجاز است